دوست عزیزم سلام
حال منم به خاطر قولی که بهت داده ام بهتر هست خودم رو در واقع دارم برای از نو برخاستن آماده می کنم زمین گیر شده بودم گویی افکار تیره ای که اطرافم رو گرفته بودند هرگز نمی خواستند ترکم کنند تلنگر حضور تو بود که دوباره از جا جستم و اکنون خودم رو برای نوشتن آماده می کنم.
همه ما روانمان نیاز به تخلیه داره و نوشتن و حرف زدن باعث تخلیه اون چیزیایی میشه که در زیر لایه های ذهنیمان جمع میشه و عفونی میشه و کم کم در فکر براندازی ما می افته .
دوست من شاید بگی که با این وضعیت و راه کاری که میگم چرا خودم اونقدر از نفس افتاده بودم؟
آره منم اندازه تو و شاید خیلی بدتر از تو احساس تیره روزی داشتم خیلی روزای تلخی بود و الان خوشوقتم که از اون روزا گذشته ام .
در جواب می گویم مگه یک پزشک سرما نمی خوره!منم طبیعی ست زیر فشارهایی که برام وارد میشد کم آورده بودم این ناشی از ضعف من نبود فشاری که برام وارد شده بود خیلی زیاد بود .
اما هر اتفاق ناگواری بسته به نتیجه ای که بدست میده باید تفسیر بشه نه با احساسی که تولید می کنه.
تصورمی کنم روزهای بهتری در انتظارت هست گرچه الان باورش برات سخت باشه اما من یه عبارتی در یکی از دفترهام دارم اونم این که:
گاهی عشق دلیل ویرانی هاست و نفرت به سازندگی می کشد .
اره اما من تجویز نمی کنم که احساست رو به نفرت تبدیل کن بلکه از الان احساست دوگانه خواهد بود و هرچقدر نفرت به عشق بچربد تو دوباره همان کسی خواهی شد که قبل تر ها بوده ای.
اما بی گمان این روزها دو احساس در اطراف و ذهن ات پرسه می زند احساس خلا و تنهایی!
عبارتی از دفتر زخم بندی هام میارم که کمی هم شبیه اون توضیح ات در مورد وب خود هست:
با ابرهای تیره اش
اگر آسمان نگرید
چقدر تنها می شوم من !
خلا و تنهایی و هزار سوال که هماهنگ این احساس زاده می شوند باور اینکه همه چیز تمام شده و خاطرهای سوخته اکنون خاکسترشان را باید به بادها داد. غم انگیز است سالهای رفته را فراموش کردن! غم انگیز است اکنون بر همه راه های رفته پشت کردن ! غم انگیز است اکنون همه خاطرات را سوخته یافتن، غم انگیز است اکنون از اینگونه خود را تنها دیدن ، یافتن!
و غم انگیز تر اینکه آن همه احساسات پاکی که ، اکنون می یابی سرمایه ای است باخته؟و اکنون خانه احساسها بی صاحب است؟کسی آیا در می یابد این وضعیت و این خانه را که روزی آباد بود و خرم، اینک چونین ویرانه ای می ماند؟
نمی خواهم بیشتر به گذشته برگردم چون خود تو الان در گذشته هایی!
زندگی با باورها جریان می یابه روزی آن باور رو برای خودمان می پسندیم که با طبع ما هماهنگ شده و روزی دیگر از اینکه نمی توانیم باور کنیم که دیروز تمام شده خود را در شکنجه ای مضاعف دچار می کنیم !
همه ما یکسانیم با همان احساسات و گوی حتی سرنوشت ها هم تکراری ست.
باور باید کرد امروز متفاوت است باور دیروز کهنه شده و باوری تازه باید در چرخه کرد من ، خود از جنس وفادارانم اما وفایی یکطرفه فقط احساسی ست عقلانی نیست . هر چند حکم عقل لزوما درست نیست اما آنگاه که باید، می باید که پذیرا باشیم حکمی ست که سرنوشت ما بدان شکل حجاری شده ، این کتیبه سرنوشت ماست!
باور تلخی ست که گذشته مرده است!
اما تو ناچاری به سمت آتیه حرکت کنی همچنان که من بعد از دو سه ماه اکنون احساسی مثبت در خود می یابم.
تو نیز می توانی فقط سرسختی بی دلیل را از کف بر زمین بگذار و بیا!
بیا تازه خواهی دانست که جوان تر شده ای ، کهنگی ها روح آدم رو کهنه می کنند باور کن این جمله منو باور کن که کهنگی ها تو را هم سفید مویت می کنند!
بیا راهت از هم اکنون آغاز شده است آغاز کن این سفر را ، خودت را من می بینم دورتر هاست شاید از همیشه به خود نزدیک تر تو را می بینم ! برخیز سفر تازه انتظارت را می کشد برخیز و بی آنکه بخواهی به حکم یکی همگان را محکوم کنی به حکم یک خطا تمام زندگی را خطا فرض کنی برخیز و بسوی تازگی حرکتی کن من در کنار آن حصار چوبین خاطره ای جدید تورا دیده ام با لباس خیس ات در مسیر باران در امتداد درخت های نارون!
من تو را کنار چشمه با کوزه پر آب عشق دیده ام برخیز و راه تازه کن !
با همه احساس دوستی ها من انتظارت را می کشم برخیز دوست من برخیز ... |